تبليغاتX
محنت کده

محنت کده

عشق +مرگ

خسته تر... تامدتي حدودا يكسال پيش بود كه شوق وذوق به همه چيزبرايم معناي ديگري داشت امابعداز فاجعه اي كه واقعااز ديدي شايدخوب به آن مي نگريستم تغييرات بدروحي وحشتناكي رابرايم رقم زد كه ازآن روزتااين لحظه هاي گذران نميدانم چه هستم وازاين زندگي مزخرف وبيهوده چه ميخواهم شبهاتمام وجودم ازترس مرگ به لرزه مي افتدبدنبال تغييرم امانميدانم منتظركدام معجزه ي نارسيدني مانده ام شايدهمان معجزه اي كه خيلي جاها به دادم رسيده خيلي جاهاهم بي جا بوده ازهمه دنياجامانده ام نميمانم اگربمانم مشروط براينكه يكي ازهمان معجزه هااتفاق بيفتدميتوانم جلوترهم بزنم همانطوركه دربرخي چيزهاجلوترهم هستم..
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 3:30  توسط  محمد...مهدی  | 

اولا غریبه بودی واسه من 

 

هق هق گریتو نشناخته بودم

 

کاشکی از اول عمرم دلمو توی اون بغز صدات باخته بودم

+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر 1389ساعت 15:42  توسط  محمد...مهدی  | 

-I love my eyes when u look into them. -                                                        چشمانم رادوست دارم وقتي توبه آنهانگاه ميكني                                                                                                                                 -I love my name when u say it. -نامم رادوست دارم وقتي توآنراميگويي                                                                                                                                                                                                                                                                   -I love my heart when u love it. -قلبم رادوست دارم وقتي تودرآن زندگي ميكني                                                                                                                                             -I love my life when u are in it. زندگي ام رادوست دارم وقتي تودرآن هستي
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 13:18  توسط  محمد...مهدی  | 

بودنم را هیچ کس باور نداشت هیچ کس کاری به کار من نداشت بنویسید بعد مرگم روی سنگ

 با خطوطی نرم زیبا وقشنگ انکه خوابیده در این گور سرد بودنش را هیچ کس باور نکرد...

...
bot do you  know is for i important

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 19:48  توسط  محمد...مهدی  | 

دنیا  محنت کده ایست برای انسانها گروهی شادند وشادمان گروهی افسرده اند وملول انسان

  باغمهای خودمیسازد چرا که با دیدن رنج وغم دیگران غصه های خود را به نیستی میدهد

  ای انسان نه باخنده هایت شادیهایت را جاودانه بدان

                                                      ونه با گریه هایت رنج هایت  را ابدی ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 19:33  توسط  محمد...مهدی  | 

(تنها خواننده ی خوش صدایی که هیچکس به خوبی اورا نمیشناسدنیما چهرازیست)

نیما متولد شهر خاطره ها مسجدسلیمان ومحله ی نفتون میباشد

اما همه دریا یابهتراست بگویم ترانه زیبای "دریا"رامیشناسند.. دریا حقیقت همیشه تلخ مردی بود که سالها بیش عاشق شد

صبروبافشاری نیما( که عشقش هرگز هوس نبوده واگر هوس بودهرگز ۱۰سال

انتظارنمیکشید)به نتیجه میرسد امانیما بی خبرازدست نوشته های تقدیر

همراه با عشق خود راهی ماه عسل میشودوقایق سرنوشت آنها وارددریا

میشودویک اتفاق ناگهانی یا دست تقدیرمحبوب دیرینیه نیما راازدست او می ربایدونیمابرای همیشه تنهامیماندوشعردریارابه یادX جاودانه میخواند

ودریا یک حقیقت تلخ ازنیماست

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 20:25  توسط  محمد...مهدی  | 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 20:29  توسط  محمد...مهدی  | 

زندگی آب روانیست که روان میگذرد

تقدیر منوتو هرچه باشد همان میگذرد

سالهاگربنشینی لب رود

آخرچون تقدیر توآن بود همان میگذرد

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 12:7  توسط  محمد...مهدی  | 

عشق

        تنها یک کلمه است که اون هم روی زبون همه است

                       اما عشق منوتو یه چیز دیگه است

mohammad.N

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 11:53  توسط  محمد...مهدی  | 

داریوش برای اولین بار در 9 سالگی روی صحنه رفت ، یعنی زمانی که به مدرسه می رفت ،البته آن زمان داریوش ارکست نداشت و با یک میکروفن ساده شروع کرد. داریوش کلاس دوم ، سوم دبستان را در شهر آرا گذراند و اولین بار در همین مدرسه به روی ص رفت. کلاس ششم را در شهر کرج گذراند.اما از همه مهمترکلاس هفتم ، هشتم و نهم را در دبیرستان فارابی گذراند و معلم او که آذری زبان بود ، برنامه هایی در سالن های تربیت بدنی ترتیب می داد که داریوش در آن سالن ها ایفای نقش می کرد. مدتی بعد داریوش به تهران آمد ، در دبیرستان مدائن شروع به ادامه ی تحصیل کرد ، که چندی نگذشت که به خاطر انشای خیلی صادقانه ی خود از مدرسه اخراج شد. وی بعد از آن موضوع به دبیرستان آزادگان که در نارمک قرار داشت می رود و به ادامه ی تحصیل می پردازد و بعد از اتمام درس، خوانندگی را به طور حرفه ای آغاز می کند و توسط آقای حسن خیاط باشی راهی تلویزین می شود و با آقای فرشید رمزی که در آن زمان کارگردان تلویزیون بود، شروع به همکاری می کند. از آنجایی که در آن زمان مملکت پارتی بازی بود، داریوش را به خاطر یک برخورد زوری که می خواستند بکنند ؛ از تلویزیون اخراج کردند که در آن موقع شاید تنها یکی دو آهنگ از داریوش پخش شده بود . بعد از آن با ایرج جنتی عطائی آشنا شد و با او به راهش ادامه داد . بعد از ایرج با هنرمندانی چون حسن شماعی زاده(آهنگساز چشم من ، دستای تو و...) ،بابک بیات (آهنگسازخونه ،بن بست و ...) و اردلان سرفراز ( آلبوم گلایه ها ) کار کرد . مهمتر از همه به قول داریوش استاد تمام خواننده ها "پرویز مقصدی" که پایه گذار موسیقی نوین در ایران بود ، همکاری کرد.(نفرین نامه) داریوش در همین زمانها بود که با کیوان و افشین آغاز به همکاری کرد که در آن زمان گروه شش و هشت بر سر زبان ها بود . نلی ، آلیس ، ماسیس ، اونیک از جمله هنرمندانی بودند که در آن گروه ایفای نقش می کردند. داریوش در همین دوران بود که در اوج جوانی و مشهوریت به خاطر یک سری مسائل که در رابطه با کارهایی که ضبط و پخش شد ، مثل : بوی گندم ، بن بست ، جنگل ، علی کنکوری و حتی خونه و چند تا کار دیگر از اردلان سرفراز، مجموعه کارهایی بود که بر انگیخته شدن رژیم سابق شد و ساواک هم برای مدتی بد جوری پاپیچ شده بود و برای داریوش خیلی غیر باور بود که در این مملکت بهخ خاطر یک سری آهنگ و ترانه باید مورد باز پرسی قرار گیرد . شاید همین عامل بود که باعث شد داریوش بیشتر جریح تر شود و مسیر خود را هرچه محکمتر طی کند. اولین ترانه ای که داریوش اجراء کرد ، در سن 17 سالگی بود ، که ساخته ی خود داریوش و شعر زیبای علی گزرسه بود و این ترانه نامی نداشت جز " پیمان شکسته" چیزی که همیشه داریوش را در کنسرت ها رنج می داد ، رفتار پلیس ها و بادی گاردهای برگزار کننده کنسرت ها بوده که نه تنها با مهمان نوازی برخورد نمی کردند بلکه خشونت آنها نسبت به هموطنان عزیز باعث شده است تا عشق حاکم بر سالن های کنسرت کم رنگ تر بشود. لازم به ذکر است که داریوش 2 یا 3 سال از تحصیلات دبیرستانی خود را در سنندج و در دبیرستان شاپور آن زمان گذرانده است. و هنوز هم یادگاری داریوش بر روی یکی از درخت های سنندج موجود است. داریوش علت محبوبیت خود را چنین بیان میکند: --سعی کردم خودم باشم ، صادق باشم ،سعی کردم با مردم رو راست باشم ، و این همان رازی است که می تواند هرکس را در قلب های مردم جای دهد. یکی از مسائلی که برای مدتی تیتر اصلی روزنامه ها و مجلات شده بود "پاشیدن اسید روی داریوش هنرمند محبوب ایران"بود که از جایی شروع شد که عشق دستش را به نفرت داد و بانی این حرکت شد و اما این جریان را از زبان داریوش بخوانید. -- یادمه روی صحنه بودم و داشتم ترانه ی نفرین نامه رو می خوندم که یک دفعه احساس کردم که صورتم گرم شد بعد که متوجه شدم دیدم دختر خانمی در یک لیوان آبجو خوری اسید ریخته و روی صورت من پاشیده که خوشبختانه در مجاورت با هوا خاصیت اسید کم شد و آسیب جدی بر من وارد نشد که نمی دانم این عشق بود ، نفرت بود ، چی بود که اون دختر رو مجبور کرد تا اون کار و بکنه . سال 2000 سال رویش داریوش داریوش ادامه داد و ادامه داد تا اینکه از 2000 گفت ، سال 2000 سالی که همه از هم همه های یکی شدن به من شدن نگریستند. ترانه ی سال 2000 که در آن زمان برای مردم غیر باور می آمد و همه زیر لب می گفتند: داریوش از چه می گوید...؟ از سقوط ، از فرار ، از شکفتن فلز و . و . و آری غیر باور بود که در زمانی که اوج محبت بود از سال 2000 بگویی. رسیدیم و رسیدیم و رسیدیم به شب های پر از قصه رسیدیم به سال 2000. وقتی که سال میلادی داشت ورق می خورد ، بودند کسانی که ترانه ی 2000 را زمزمه می کردند و آن لحظه بر داریوش چه گذشت ...؟ اما بر خلاف تصور سال 2000 برای داریوش شروعی دوباره بود ، بهتر بگویم تولدی دوباره. داریوش در این سال میلادی داشت که همراه با میلادش رویید. چیز مهمی که در این سال داریوش توانست از دست آن خلاص شود ، بیماری بود که چندین سال دامن گیر او بود "اعتیاد". بیماری که امروزه دامن گیر جامعه ما شده ، در مورد اعتیاد سخن گفتن زیاد است که بعد ها قصد دارم از آن بگویم. اما هنر مندانی چون اردلان سرفراز ، ایرج جنتی عطائی ، فرید زولاند و ... از داریوش گفته اند که شنیدن حرفهای آنان خالی از لطف نیست. داریوش از زبان اردلان سرفراز(نقل قول) --من افتخار این را دارم که در حدود 35 سال است با داریوش کار می کنم و در طی این مدت بهترین کارهای خود را که البته با صدای داریوش و اشعار زخم دار آقایان اردلان سرفراز ، ایرج جنتی عطائی و شهیار قنبری می باشد را ساخته ام . داریوش به نظر من کسی هست که اعتبار مو سیقی ماست ، اعتبار ترانه هست ، ترانه بیدار و داریوش کسی هست که با صداش حقیقت را به رخ می کشد ، درد او درد مردم هست و درد ترانه سرا و آهنگساز را خوب می داند و به صورت درست و به صورتی که لازمه به مردم ارائه میدهد. داریوش کسی هست که ترانه را از صورت گل و بلبل و از صورت کوچه و بازاری به صورت جدی و اجتماعی در می آورد و مسائل اجتماعی و سیاسی را بیان می کند و داریوش به نظر من بهترین پیام دهنده ترانه است . و من خودم از نظر احساسی و کاری وقتی که برای داریوش کار می کنم ، صدای او ، رفاقت او ، صداقت او ، در وجود و احساس من وجود داره و صداش در گوشم می خونه و برایش آنگی رو می سازم که در وجود من به وسیله ی صدای او نواخته می شود و این را هم می دونم که این پیام به طور صحیح به دست مردم و گوش مردم می رسه. حرف جناب زولاند حرفی است که از ۳۵ سال همکاری سر چشمه می گیرد ~۳۵ سال دوستی*عشق و.و.و اما مسئله ای که همه را حیرت زده کرد ... اما مسئله ای که همه را حیرت زده کرد... درخشش داریوش در سینماست ، بله سینما . داریوش با بازی در دو" فیلم فریاد زیر آب" و" یاران" توانست در دنیای هنرپیشگی نیز خود را محک بزند آن هم چه محکی...! در فیلم فریاد زیر آب که شاید بتوانم بگویم بارها و بارها این فیلم را دیده ام ولی هر بار دیدن آن تازگی خاصی برای من داشته و توانسته است ارتباط جدیدتری با من برقرار کند نیازی به خلاصه گویی داستان فیلم نیست چون می دانم برای یک بار هم که شده ، آن فیلم را دیدید و می توانم حدس بزنم که پرده به پرده ی این فیلم را حفظ هستید . اما مسئله ای که به واقعیت گرایی فیلم کمک می کند تطبیقی از دنیای امروزی و دنیای لیلی و مجنونی سناریو است که در این فیلم دردهای جامعه به کنار رفته وعشق به میان می آید . داریوش علاوه بر ایفای نقش در این دو فیلم در بسیاری از فیلم ها با صدای خود توانسته است به فروش بیشتر آن فیلم کمک کند ، که باز هم هنر داریوش است که من و تو را به پای گیشه بلیط فروشی می کشاند. همانطور که در پست قبلی خدمت شما عزیزان عرض کردم شنیدن حرفهای هنرمندانی که از گذشته با داریوش بودند با الحق شنیدنی است و این هفته می رویم سراغ اسطوره ی ترانه "اردلان سرفراز " داریوش از زبان اردلان سرفراز(نقل قول) -- در مورد داریوش من یک کتاب 35 ساله می دونم ، ولی مختصر می کنم حرفم را و جدای کیفیت های تکنیکی صدای داریوش که باید اساتید موسیقی در موردش سخن بگویند ، در مورد داریوش فقط این را می توانم بگویم که داریوش صدای زخمیه سرزمین ماست . داریوش صدایی بوده که در طول 35 سال پا به پا و همگام ترانه ی متعهد و بیدار ایران قدم برداشته و به قول دوست شاعرم ، آقای فرهاد شیوانی #<< به صدایی می خواهم برسم که گلویش نی خونین شکایت باشد>># که داریوش آن صدایی است که به اعتقاد من و دیگر همکارانم که نقشی در ترانه بیدار و ترانه متعهد و ترانه مولف دارند ، در سرزمین من بار عاطفی این ترانه ها را (داریوش) به بهترین وجه به دوش کشیده و به مردمی که مخاطبین اصلی هر هنر متعهد هستند رسانده و به سعادت کارهای داریوش یک به یک اگر مرور کنیم در کنار ما پای مردانه ایستاده . و این از نظرکیفیت های یک صدای متعهد . در انتها می خواستم بگویم که داریوش واقعیت ترانه راستین و متعهد و ترانه بیدار ایران هست . از آغاز تا به امروز ، ترانه ی ماندنی یعنی آیینه ی رو در روی اجتماع و سرزمین من ، نشانگر تمام کمی و کاستی ها. این بود قسمتی از سخن های گهر بار ستون اصلی ترانه بیدار اردلان سرفراز . می خواهم در پایان این پست و در پایان زود گذر این گذر بگردیم و رد پایی از یاران بیابیم . در گذر ترانه از ترانه ای گفتیم که در طول خاطرات زندگی گریبان گیر روزهای پر خاطره ی زندگی است ، هربار با دل سپردن به ترانه شاید گذری داشته باشیم بر سکانس به سکانس ترانه ی دیروز اما به تعبیر امروز و در حالی که با خاطره ها زنده می شوی آدما باز تو شب ترانه بازی می کنن ، پس بیا ما هم ترانه بازی بکنیم و از خاطرات ترانه تا فردایی نرسیده گلچینی از باغمون رابه واژه در آوریم ، و در این بازی خودمون رو سهیم بکنیم . هر چند می دانم واژه سازی این گلچین سخت است پس چه بهتر که احساس کنیم و بنویسیم. این بازی پایان ندارد و برعکس یک نفره یا دو نفره نیست هر قدر تعداد بازیکنان بیشتر باشد ، با جرات بیشتری می توان گفت برنده اصلی من و تو هستیم . اما یادمون باشد در دوران بی کسی عاشقانه هایمان که شاید بر لب هایمان خنده ای نشیند گرچه این لبخند گواه تلخی آن روزها را دارد ولی بهتر است از صد هزار بار نفس کشیدن در زندان زندگی دوران بی کسی
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 11:47  توسط  محمد...مهدی  | 

در حیرتم از مرام این مردم پست

 

این طایفه زنده کُش مرده پرست

 

تا هست به خواری بکشندش زجفا

 

تا مُرد به عزت ببرندش سر دست

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 13:0  توسط  محمد...مهدی  | 

پیش فرض قسمت هايي از وصيت نامه کارو

«کارمن» من٬ همسر نازنينم اين وصيت نامه را ٬ با هرچه آرزوي پراکنده در بي کران وجودم موج مي زند ٬ به تو تقديم مي کنم.به تو که آنقدر خوب مرا فهميدي...اگر پس از من ٬ فرزند من از تو پرسيد که :«پدرم چه بود؟»بگو سرشک در بدري بود ٬ که بر هيچ ديده اي جز ديده ي حسرت ٬ آشيان نداشت...
کارو....
من،اي انسانهايي که در اين محيط حيوان پرست، هيچ کس انسان بودن شما را قبول ندارد!... باور کنيد من انسان بودم..

من در شکستگي قافيه ي اشعارم،براي هر انسان زبان شکسته اي ، زبان بودم....

من در گرسنگي انگيزه هاي احساسات انگيز آخرينم،براي هر انسان گرسنه اي ، نان بودم!...
در تمام مدتي که زندگي کردم،قسم به سردي اين تابوت سردم،قسم به اين روح آواره اي که بر سر خود مي کوبد،در سرگرداني اين تن مرده ي بي کفنم!...درسرتا سر زندگي،حتي يک لحظه نتوانستم به خود بقبولانم که اين موجود زنده اي که با پاي من،بجاي من،براي من راه مي رود، منم!...
من امشب براي نخستين بار گريه مي کنم!...

طبيعت،امشب براي نخستين بار ، گرانبها ترين چيزها را در دامن خود دارد،به من هديه کرده است...

گرانبها تر از اشک در دامن طبيعت هيچ نيست!..تا گرانبها ترين چيز ها را از انسان نگيرد !اشک به او نخواهد داد ..از من گرفت.. و به من داد..

جواني من رفت..جواني من مرد ...

بچه بودم هنوز که جواني من رفت،هنوز بچه بودم که جواني من مردو من از پا افتادم و ماندم..من که از نخستين روز تولد در خود،حديث تلخي شيره ي زحمت را در شيريني ،شير پستان مادرم ،خواندم..آخ، مادر،کاش من براي هميشه ، در شکم تو مي ماندم ... حد اقل منفعت اين کار ، اين بود که حيوانات سير ، فرورفتگي شکم گرسنه ي تو را نمي ديدند
و من از پا افتادم و ماندم..من که از نخستين روز تولد در خود،حديث تلخي شيره ي زحمت را در شيريني ،شير پستان مادرم ،خواندم..آخ، مادر،کاش من براي هميشه ، در شکم تو مي ماندم ... حد اقل منفعت اين کار ، اين بود که حيوانات سير ، فرورفتگي شکم گرسنه ي تو را نمي ديدند
همه چيز با پول بود... و پول مرا رقصاند.. و من بي پول ، رقصيدم!همه جا وحشت بود٬و وحشت مرا ترساند٬و من وحشت زده ترسيدم٬همه جا سرد بود ٬و سرما مرا لرزاند و من سرما زده لرزيدم...آ»قدر ترسيدم که تا «ترس» از من متنفر شد!و آنقدر لرزيدم ٬تا قلبم از جا تکان خورد و بزير پايم افتاد!..و همه وقت رقصيدم!..قلبم به زير پايم بود .. و قلبم له شد..و من زير پاي خودم جان دادم!.. و همراه من همه ي عشق هاي من مردند!.. و اين اشک هاي من بودند که عشق هاي مرا ٬ که ستارگاني بودند ٬ نيمه خاموش و تمام فراموش و کور..
+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 12:36  توسط  محمد...مهدی  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 10:8  توسط  محمد...مهدی  | 




 




 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 11:5  توسط  محمد...مهدی  | 




 





چ




 


 


 



 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 10:56  توسط  محمد...مهدی  | 



 


 


 





 


 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 10:46  توسط  محمد...مهدی  | 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 10:15  توسط  محمد...مهدی  | 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 10:10  توسط  محمد...مهدی  | 

 





 



 




 


 


 



 


 


 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 9:52  توسط  محمد...مهدی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 22:51  توسط  محمد...مهدی  |